خيال کردم
من مردهام
و تو
ديگر نيستی.
...
سير گريه کردم
در اتاق تنهايیام گريه کردم
و درد آرام نگرفت.
...
حالا من ماندهام
بلیتهای باطله از سفری رویایی
بوی تنت بر ورق ورق وجودم
و صدات
که التماسش میکنم
بر پوست دستم بنشيند.
چرا پیداش نمیکنم؟
...
اينهمه راه رفتم امروز
لابد چراغ بوده
برف بوده
و آنهمه آدم
چرا نديدم؟
چرا چيزی يادم نيست؟
لابد من هم بودهام
که دنبال تو میگشتهام.
...
سردم است
و تو نیستی
مثل عکس ماه
کاسه چشمهام را
از حضور لبخندت
لبريز میکنم.
...
حالا دیگر نبودنت
یعنی کسی
بودن خود را
در زمین عزادار است
...
چشم که باز کردم
نداشتی فوتم میکردی؟
شعلهی چند هزار شمع
بر تنم میرقصيد
يا تب داشتم و
میسوختم؟
...
دلتنگیام را
به کی بگويم وقتی نيستی؟
تا کجا راه بروم تا تمام شوم؟
مثل يک جاده
نيستی که!
من هم عادت نمیکنم
...
چرا لابهلای این همه چشم
تنها دو چشم خیس من
خواب معجزه میبینند؟
نرگسها چه زود تب میکردند
چه زود میپژمردند
مگر میشود کسی گل نرگس ببیند
و دوست نداشته باشد؟
...
چقدر بی تو
از خواب بپرم
شيشهی آب را سر بکشم
و چيزی از پنجره بپرسم؟
چی بپرسم ديگر؟
خواب مرا نمیبرد
میآورَد
تو را میآورَد
بی آنکه باشی.
...
پلک میزنم
و به سقف خيره میشوم.
با نبودنت چکار کنم؟


