نه شبپرهی بیراه وُ
نه اين پاره اَبرِ بیپيدا
هيچ کدام نمیدانند ... تا ماه غايب است
راه غايب است
پيدا غايب است
رويا نيست
روشنايی نيست.
يک نفر به من گفت:
- تو هم برو!
همين روزها خواهم رفت
و از اين همه ترانه حتی
يک خطِ ساده نيز با خود نخواهم بُرد
تو هم عاقل باش
هرگز شکستنِ آينه را
برای هر خشتِ خامی نگو!
من از گوشزدِ اين همه زندگی
فقط يک روزنه مهتابِ سادهام بس بود
تا تمام کلماتِ خسته را
دوباره از ترسِ کوچهی پُرگو
به خانه بياورم.
حالا ... هی شبپرهی بیراه!
پارهاَبرِ بیپيدا ...!
من هم شبيهِ شما
دنبالِ جايی برای فراموشیِ بیبازگشتِ گريه میگردم.
اصلا بگذارش به اَمانِ اسمِ کسی
که با کلماتِ متواریِ ما
روزی از بغضِ باد وُ
هقهقِ ناشنيدهی دريا خواهد گذشت.
از ادامهی داستانِ اين آينه
اخيرا باز
همين يکی دو ساعتِ پيش از تولدِ اين ترانه بود
که باز
يک نفر شبيهِ تو ... اصلا
دوستت دارم پناهِ بیپايانِ هر چه شفا
دوستت دارم عزيزِ بیهمآغوشِ نزديک من
دوستت دارم نجاتِ ناگهانیِ هرچه کليد!
سید علی صالحی


