تمام لحظه های من امروز
از تو خالی بود
و حجم ساکت اندیشه های تب دارم
پر از صدای نفس های غربتی مانوس
پر از صدای رویش آرام یک غم مشکوک
به ناشناس ترین جای خاک های دلم بود...
شبیه معجزه هستی
کمی دروغ
کمی راست
شبیه یک شب غمگین
که فارغ از غم فرداست
درست مثل دعایی که زیر لب خواندم
شبیه معجزه هستی
شبیه آنچه دلم خواست...
کدام بغض پس از تو
مرا به سوگ دست های تو خواهد نشاند
می دانی؟
مرا هجوم ثانیه هایی که خالی از توست
به بستر کدام گریه ی تلخ خواهد برد؟
عداوت دل این روزگار نفرینی
دل مرا به دست که خواهد سپرد بعد از تو؟
تمام لحظه های من امروز
از تو خالی بود
برای ساده لوحی این روزها دلم می سوخت
تمام روز به چیزی شبیه یک اندوه
به نفی معجزه ای ساده
و نفی ساده ی اعجاز چشم های تو
به روزهای پس از تو
فکر می کردم...

