شبیه معجزه
 

تمام لحظه های من امروز
از تو خالی بود
و حجم ساکت اندیشه های تب دارم
پر از صدای نفس های غربتی مانوس
پر از صدای رویش آرام یک غم مشکوک
به ناشناس ترین جای خاک های دلم بود...

شبیه معجزه هستی
کمی دروغ
کمی راست
شبیه یک شب غمگین
که فارغ از غم فرداست
درست مثل دعایی که زیر لب خواندم
شبیه معجزه هستی
شبیه آنچه دلم خواست...

کدام بغض پس از تو
مرا به سوگ دست های تو خواهد نشاند
می دانی؟
مرا هجوم ثانیه هایی که خالی از توست
به بستر کدام گریه ی تلخ خواهد برد؟
عداوت دل این روزگار نفرینی
دل مرا به دست که خواهد سپرد بعد از تو؟

تمام لحظه های من امروز
از تو خالی بود
برای ساده لوحی این روزها دلم می سوخت
تمام روز به چیزی شبیه یک اندوه
به نفی معجزه ای ساده
و نفی ساده ی اعجاز چشم های تو
به روزهای پس از تو
فکر می کردم...


بن بست
 

تو بگو
من
با این غم مبهم
چه کنم؟

 

پ ن: دور اسم ات خط می کشم تا یادم بماند که باید از یادم بروی.


باورم کن
 

نمی دانم چه شد، باور کن. چشم که باز کردم، نداشتی نگاهم می کردی؟
باران هم می آمد انگار. هنوز رد پای پرنده ای، بر خواب خیس راه پیدا بود.

نمی دانم چه شد، باور کن. راه بن بست علاقه باز شد و ما کنار طلوع ایستادیم
به تماشای رویای رنگین پروانه ها.

باور کن نمی دانم چه شد، حالا فقط می دانم که دیگر آسمان بدون ماه نمی خواهم.
دارم زلال می شوم با تو ماه من !
نگاه کن
خدا هم دارد لبخند می زند...


خواب خاطره
 

۱- حرفش را که می زدیم، فکرش را هم نمی کردیم که اتفاق بیفتد. فقط در مرور
آرزوهایمان بود و در رویاهایمان که باهم، بدون هیچ دغدغه و دلواپسی برویم یک جای دور !

 ۲- سفر خوب است. مخصوصاً اینکه آن حوالی سبز باشد و دریا باشد و تو بتوانی
طلوع و غروب خورشید را در انتهای آن ببینی. که شب باشد و تو پاهایت را بکشی روی
ماسه ها و شعر بخوانی. که روی تاب، رو به دریا بنشینی و ترانه ای آشنا زمزمه کنی.
که زل بزنی به آسمان و ستاره هایش را بشماری. که همسفرت همان باشد که باید.

۳- خاطره ی این سفر همیشگی ست. برای هر کدام مان یک جور ناب است و تازه.
هنوز هم حرف اش را که می زنیم، ته دل مان غنج می رود برای آن روزها.

۴- ما چهار نفر بودیم. رفته بودیم ماموریت. یک هفته.
شب ها توی آلاچیق می نشستیم و روی میز چوبی تاس می انداختیم و
با مهره های زرد و سبز و آبی و قرمز یاد کودکی هایمان می کردیم. یا نه، کنار ساحل
راه می رفتیم و حرف می زدیم و شعر می خواندیم و شب مان صبح می شد.
گاهی هم بادبادک هوا می کردیم و مثل بچه ها ذوق می کردیم وقتی
دنباله ی بادبادک مان می رسید به انتهای آسمان. رها بودیم، مانند همان بادبادک که
آسمان برای او بود و این روز ها برای ما.

۵- حالا دیگر، راه دریا برای ما دور است.
ما دیگر نه طلوع و نه غروب، نه خواب خیس باران و نه رد پای روی شن، هیچ نمی خواهیم.
همین روزهای رهگذر، همین اوقات آشنا، همین خاطره ما را بس.


JavaScript Codes