من حرفم را زدم. حالا تو ماندی و این پنجره و یک آسمان آبی آرام
که توی همه ی شعر هایم هست.
داری فکر می کنی باز؟ فکر ندارد دیگر، آسمان که بارید و چشم هایم
که خیس شد، تو باران تنم کن و مرا زیر پر چشم هات بگیر.
بعد حوالی همین خواب های آشفته ام بنشین و برایم ترانه بخوان.
بدجوری دلم گرفته است.


