گفتي بيدار شو
شد !
شد آن دختركی كه چانه اش را بالا می گرفت و مغرور و شاد
به دنبال خوشبختی مي دويد.
خوشبختی، كه به نبودنش در اين حوالی ايمان داشت و
حالا می خواست كنار خورشيد جستجويش كند.
راه دراز است و
اميد بسيار و
تو... بزرگ !
حالا هر روز نگاهش به آسمان است
نگاهت به او هست ؟!


