تبليغاتX
سازدهنی

واقعه
 

و تو انگار کن که هرگز نبوده‌ای
و من هرگز به نبودن تو
بودن را
چنين حقير نينگاشته‌ام
...
و تو انگار کن از آغاز بوده‌ای
مثل خدا
و مرا آفريده‌ای
مثل نگاهت
يا خنده‌هات


همین!
 

* وبلاگ مانا را می خوانم و باز مثل همیشه کیف می کنم از نوشته هایش و فکر می کنم که روزهای زیادی است همدیگر را ندیده ایم و از هم بی خبریم.

* دلشوره دارم و می دانم که برای انتخابات است. فردا نتایج معلوم می شود و امیدوارم همان چیزی بشود که دلم می خواهد!

* نوشتن در این صفحه سفید را هنوز هم دوست دارم. باید حس نوشتن داشته باشم تا بنویسم.

 


گریه
 

سلام ! ای ماه کج تاب !
تابان،
بر ویرانه های سفید و سیاه زندگی ام !

گل نرگس !
آیا هرگز
کوکویی شام یازده سر عائله خواهد شد؟
چه فکر شترانه ی ابلهانه ای !
من هیچ ندارم، آقا !
هیچ...
جز چند دانه سیگار،
همین صفحه و
این قلم دشتی افکار ابلهان...

تکیه بده !
به شانه هایم تکیه بده و گریه کن !
من نیز این چنین خواهم کرد...

                                                         حسین پناهی

 


نباشی
 

نمی‌سوزم من
آب می‌شوم بی تو
قطره قطره
سراب می‌شوم
بی تو
در هرم تباه شهر
خراب می‌شوم بی تو


یک لحظه دُرست

 

در سایه‌ی همین بید
همین بید پیر که سایه‌بانِ هزار خاطره‌ی نیامده‌ام بود
منتظر غروب می‌نشینم تا وضو بگیرم
و اقتدا کنم به ماه!


او
 

منتظرت هستم
در چنان هوایی بیا
که دست برداشتن از تو
غیر ممکن باشد


خاطره
 

 

صدات
هنوز هم هست
وقت دلتنگی.
همین روزها بود
نزدیک عید
یادت هست؟
لبخند بزن!
...
با بودنت
بهشت را دیدم
حالا خدا
دنبال سیب سرخی می گردد
تا از بهشت آسمان
رانده شود.

 

 


گاهی
 

چترت را کنار ایستگاهی در مه فراموش کن
خیس و خسته بیا
نمی خواهم شاعر باشی
باران باش!


حالا دیگر

 

خيال کردم
من مرده‌ام
و تو
ديگر نيستی.
...
سير گريه کردم
در اتاق تنهايی‌ام گريه کردم
و درد آرام نگرفت.
...
حالا من مانده‌ام
بلیت‌های باطله از سفری رویایی
بوی تنت بر ورق ورق وجودم
و صدات
که التماسش می‌کنم
بر پوست دستم بنشيند.
چرا پیداش نمی‌کنم؟
...
اين‌همه راه رفتم امروز
لابد چراغ بوده
برف بوده
و آن‌همه آدم
چرا نديدم؟
چرا چيزی يادم نيست؟
لابد من هم بوده‌ام
که دنبال تو می‌گشته‌ام.
...
سردم است
و تو نیستی
مثل عکس ماه
کاسه چشم‌هام را
از حضور لبخندت
لبريز می‌کنم.
...
حالا دیگر نبودنت
یعنی کسی
بودن خود را
در زمین عزادار  است
...
چشم که باز کردم
نداشتی فوتم می‌کردی؟
شعله‌ی چند هزار شمع
بر تنم می‌رقصيد
يا تب داشتم و
می‌سوختم؟
...
دلتنگی‌ام را
به کی بگويم وقتی نيستی؟
تا کجا راه بروم تا تمام شوم؟
مثل يک جاده
نيستی که!
من هم عادت نمی‌کنم
...
چرا لابه‌لای این همه چشم
تنها دو چشم خیس من
خواب معجزه می‌بینند؟ 
نرگس‌ها چه زود تب می‌کردند
چه زود می‌پژمردند
مگر می‌شود کسی گل نرگس ببیند
و دوست نداشته باشد؟
...
چقدر بی تو
از خواب بپرم
شيشه‌ی آب را سر بکشم
و چيزی از پنجره بپرسم؟
چی بپرسم ديگر؟
خواب مرا نمی‌برد
می‌آورَد
تو را می‌آورَد
بی آنکه باشی.
...
پلک می‌زنم
و به سقف خيره می‌شوم.
با نبودنت چکار کنم؟

 


روزهای روشن...خداحافظ
 

آه دوری‌ات فرود سنگ و فراق آن ستاره‌ی سبز!
چرا تا همين دقيقه پيش
غافل از آن قرونِ پسينه
مضمون کهنه‌سالِ تسليت را نمی‌دانستم!؟

... 

سلام ...!
سلام يعنی خداحافظ!
خداحافظ اولين بوسه‌های بی‌اختيار
کوچه‌های تنگ آشتی‌کنانِ دلواپس
عصر قشنگِ صميمی
ماه مُعطرِ اطلسی‌های اينقدی، ... خداحافظ!

خداحافظ جایِ خالیِ بعد از منِ غريب
خداحافظ سلامِ آبیِ امنِ آسوده
ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروزِ من،
عزيزِ هنوزِ من ... خداحافظ!


بهمن، ماه من است
 

امشب، شب تولد من است.
کتاب مجموعه اشعار "سید علی صالحی" را گرفتم دستم و مثل وقتی که به دیوان حافظ تفال می زنم، کتاب را باز کردم:

دیگر از دوری راه و دوری ستاره و دوری دریا نمی‌ترسم،
دیگر به هیچ وجهِ گریه از این همه همخانه، دور نخواهم شد.
دیگر می‌دانم از حنا بستن ِ برگ بابونه
پاییز نمی‌آید، پروانه می‌آید، ماه می‌آید،
وقت ِ ملایم روشن، وقت ملایم نزدیک،
وقت ملایم ِ بوسه، باران، باران ِ بوسه و بعد...
که وقت ملایم یادها
از یادمان نمی‌رود.


کافه
 

تمام می‌شود
این روزهای از سر بی‌حوصلگی
این پرسه‌ در لحظه‌های این همه دیوانه
این عاشقی کردن در سرمای زمستان

تمام می‌شود
خاطره‌ی دست‌هایی که
دور فنجان قهوه حلقه شده بود...


ب ر ف
 

در آينه برف می‌بارد
سفيد می‌کند
هرچه پرکلاغی‌ست
و بوی نارنجی تو
راز خواهد ماند.


این حالِ منِ بی‌توست
 

پیدا شو که می‌ترسم
                            از بستر بی‌قصه
        پیدا شو نفس بُرده
                می‌ترسه ازت غصه
                                بی‌وقفه‌ترین عاشق
           موندم که تو پیدا شی
    بی تو همه چی تلخه
                                      باید که تو هم باشی


ها...
 

نوک انگشتانم که یخ می‌کند از سرمای این روزهای زمستانی
دلم هواییِ تابستانِ دست‌های تو می‌شود باز

بگذار دست‌هات را
پنهان کنم توی جیب‌هام
و دلتنگ نگاهت کنم
وقتی دور می‌شوی...

گفتم که!
راه رفتنت را دوست دارم
روخوانی می‌کنم
که در زندگی‌ام راه بروی.
...
می‌شود برگردی از اول بيايی؟
بگو  آ...


JavaScript Codes